X
تبلیغات
مثل پروانه

مثل پروانه

یادم باشه.....فقط خدا....فقط خدا......

دوست دارم....تنهام نذار...مهربون ترین مهربونا....

اینکه دلم گرفته و نمی تونم دل بکنم

دلیل دلتنگی من، تنها فقط خود منم

تموم حرفامو باید فقط واسه تو بزنم
.
.
درگیر این دنیا شدم دنیای من محدود شد!

وقتی فراموش کردمت، دار و ندارم دود شد...!!
.
.
دوری من از تو فقط عذاب بی اندازه داشت!

بی خبر از اینکه نگاهت منو تنها نمیذاشت!!!!
.
.
هر لحظه که فکر می کنم اینهمه از تو دور شدم!!!
دوباره گریه ام می گیره، دلم میگیره از خودم.....
.
.
همهمه ی این روزگار منو به تنهایی سپرد

فکر زمین و آدماش! از دل من یاد تو برد
.
.
دوستت دارم دوست داشتنم مهمتر از جونه برام!

این بدترین گناهـــه که از تو بجز تو رو بخوام!!
.
.
سخاوت دستای تو دنیامو میسازه هنوز

با این همه گناه من آغوش تو بازه هنوز....

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1392ساعت 22:37  توسط M  | 

تمومش کن دیگه بسه.....

تلخ...
خسته کننده....
کسل کنده....

سکوت!

نمی دونم منتظر چی ام!
منتظر کی ام!؟

فقط می دونم......از همه کس و از همه چیز بیزارم!!
خنده هام هیچ نشونه ای نداره....به جز چند لحظه فراموشی....

انگار غم یه حقیقته و خنده و خوشحالی یه دروغ!!

همه چیز دروغه....:(

دروغ :'(


خدااااا خسته شدیم از این دنیا....خسته ایم از این زندگی....از دلخوشی های زود گذر....

تمومش کن دیگه بسه....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1391ساعت 23:11  توسط M  | 

یا لطیف......:)

سلام مهربون:) سلام بهترین:)

منم.... همون پرروهه!

همون که می خواد به روی خودش نیاره چقد بده.....

همون که خجالتم نمی کشه.....

اما می دونه که تو مهربونی....انقد که روش میشه بازم صدات کنه.....

آخه جز تو کسیرم داره مگه؟!!

البته یه چند روزی هست که حس می کنه خیلی ازش ناراحتی:( انقد که ساکت ساکت شدی....اونم....

پررو پررو....اصن تورو یه جاهایی....ی وقتاییی یادش میره....:(

اما نمی دونی چه حسه بدیه وقتی تو رو نداره....یهو لبخنداش....همه زهرمار میشه!!

میفهمه که بدون تو....هیچی نیست....بازم به پوچی رسیده!!

نمی دونی چقد سخته تو رو ندیدن....تو رو نداشتن....با تو نبودن....حست نکردن!!

نمی دونی چه حس بدیه......

با این که تو همه چیو می دونی!! اما دیگه نمی تونی جای ما باشی که:(

خوش بحالت.....:(

خدا جونم....:( دلم خیلی برات تنگ شده.....

عاشق اینم که با تو حرف بزنم....حرفای عاشقونه....با این که لیاقت نداشتم هیچ وقت:( با این که نمی تونم ادعا کنم که عاشقتم.....

عاشق که این شکلی نیست:(

اما می خوام عاشق بشم!! عاشق تو شدن....لیاقت می خواد!! می خوام این لیاقت رو پیدا کنم:(

عاشق تو بودن......یعنی همه چی........

از تو گفتن....با تو گفتن.....یعنی همه چی ی ی ی

:(

تو قبول داری که سخته؟:( سخت شده؟:(

من انقد بد شدم که خیی خیلی سخت شده.....

اما می دونم که بعد هر سختی آسونیه.....شیرینیه.....لذته!!

من خیلی چیزا رو می دونم....اما نتونستم و گاهی نمی تونم انجامش بدم....

تازه وای به حال چیزایی که نمی دونم......:(

تو.....تو خیلی خوبی....:)

دوست دارم همیشه پیشت باشم....پیشم باشی....:(

تو همونی که خطاهامو میبخشی.....

تو همونی که بزرگ ترین گناهامو می بخشی......

تو همونی که باید بهت گفت یا لطیف:)

وقتی میگن مهربون تر از مادر....!!

درکش سخته گاهی....خیلی سخت.....

اما وقتی حس مهربونی پاک ترین و لطیف ترین بانوی عالم رو دیدم و حس کردم.....اون که تو آفریدیش.....اون که بهترین مادر دنیاست.....با این که گاهی میگم واقعا این همه مهربونی میشه امکان داره؟؟!! اگه میشه پس تو دیگه کی هستی......

تو رو نمیشه وصف کرد......چون من خیلی کم می دونم....خیلی کم می فهمم.....خیلی ضعیفم......

چجوری می تونم تویی که کاملترینی.....توییی که بهترینی رو وصف کنم؟!! چی می تونم بگم اصلا......

فقط میگم.....ای بهترین.....

مواظبم باش......من هیچی از این دنیا نمی خوام وقتی تو باشی....تو رو داشته باشم.......

مواظبم باش:( مواظبم باش........

+ دو ست دا رم م م م م...........:(

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 19:21  توسط M  | 

نمی دونم...شاید.....

چه خوش خیال بهم میگن نیمه ی خالی لیوانو نگاه می کنی.....

و من چه صبور

با لبخندی که پشتش کلی حرف پنهون شده....

فقط نگاه می کنم....

فقط سکوت می کنم....

و واسه این که خیلیم ساکت نباشم...به زور کلمه ی شاید....نمی دونم....آره راست میگی رو از حنجرم خارج می کنم.....

اما تو دلم می گم....آخه تو از من چی می دونی؟!

رومو می کنم به پنجره و...زل می زنم به خیابون و تردد آدما.....

یهو یه چیزی بهم می گه...اااا؟! مگه به خدا قول ندادی که دیگه بهش فک نکنی؟!!

چرا...چرا قول دادم....

می دونم....می دونم که من بهتر از خیلیام!! به قول اون جلوتر از خیلیا!....اما درد درده......

دلم می گیره...وقتی....به پایین ترین چیزا و کسا راضی می شم و راضیم...

چون فک می کنم من کم میارم...من لیاقت بیشتر از اونارو ندارم....حتی اگه تو ظاهر خیلی لیاقتم بیشتر از این حرفا باشه....

دلم می گیره وقتی ی آدم به دلم میشینه و پیش خودم میگم....واسه اون خیلی بهتر از من هست.....

اصن من........

من.................

من چی ام دیگه؟!!

اه اه اه...دهنتو ببند.....گفتم به اینا فک نکن......شاید خدا همون چیزی که می خوای رو برآورده کنه.....:)


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 22:15  توسط M  | 

خدا جونم....:(

رها می کنم حرفامو...

این جا!

نمی خوام هیچی از اون میون حرفام باشه....

نمی خوام....

بدی هاش....اونارم باید فراموش کنم.....تا وقتی که اونارم فراموش نکردم کامل از ذهنم نمیره.....

با هیچ بهانه ای نباید برم تو فکرش.....

هر فکری!

این که بعد از اون آرومم و بازم خنده رو لبام میاد

این که بعد از اون لحظه هام میگذره....این که بعد از اون حالم خوبه!!

اینا همش نعمته......اینا همش لطفه....من همه ی اینارو مدیون خدام....!

کسی که تنهام نذاشت....

خدایا جونم....ببخشید....خیلی ناشکرم....خیلی پرروام.....خیلی........

می دونم....

ولی توام می دونی که دست خودم نیست....

می دونی که سخته.....خودت می دونی که فراموشکاریم.....

پررو پر توقع و فراموشکار.....

می دونم که می بخشی....می دونم که بخشنده تر از اونی هستی که فکر می کنیم....

خدا جونم....:( خیلی حوصلم سر رفته....خیلی بی حوصله ام.....خیلی بی انگیزه ام.....خیلی دلم ی چیزی می خواد ک نمی دونم چیه.....

خیلی آشفته ام....:(

خدا جونم....کمکم کن دیگه....من هنوز خیلی چیزارو نمی دونم....خیلی چیزا رو بلد نیستم.....کمکم کن:((

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 15:56  توسط M  | 

آرومم کن....آرومم کن ن ن ن ن ن ن

دلم گرفته آشفته ام سردرگمم نه اصلا عصبیانیم

خســـــتــــــــه امممممممم به همین غلظت که دارم می گم!!!

چرا؟!! چرا جوابمو نمی دی ی ی ی ی ی؟؟!!

چرا باید به تکرار افتاده باشم و بی افتم؟!! 

خدا ا ا ا ا ا ا ا ا

این حقم نیست!!!!

نیـــــــــــــست

می دونممممم می دونمممممم پرروامممممم اما این حقم نیست

این همه تنهایی

این همه سخت تو رو پیدا کردن

این همه گم شدنم

این همه خاطرات تلخ

این همه گناه!!!!

من این نبودممم تو می دونی که من این نبودمممم

من خودمو می خوام

چقد پاهامو بکوبم زمین چقد جیغ بزنم و گریه کنم قبول می کنی که منو به من پس بدی؟!!

قبول می کنی که این خاطرات رو پاک کنی؟!!

قبول می کنی که کاری کنی اینا همش یه کابوس بد بوده باشه

محکم بخوابونی تو گوشم و بیدارم کنی

بیام تو بغلتو گریه کنم

انقدر اشک بریزم انقدر هق هق کنم انقدر نازم کنی تا آروم شم

بگوووووووووووو حداقل بگوووووووووووووو چی کار کنم؟!!!!!!

چجوری توبه کنم؟! تو بخشیدی می دونم!

می دونم که بخشیدی می دونم!!! خودت گفتی که می بخشی....

اما دلم گرفته....گرفته.....

این دل گرفته حداقل از اون خاطره ها....

حقم نیست....حقم نیست......با کمال پررویی حقم نیست

حقم نیست خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بیا و آرومم کن ن ن ن ن ن

بیا و آرومم کن...................


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 20:26  توسط M  | 

تمام امید من.....

دیوانه وار بهمم میریزد این گذشتن های تو از ذهن آشفته ام....گاهی....

گاهی یادم می آید...مرور می شود....و طعم با تو بودن زنده می شود....

تکرار می کنم....بیزارم بیزارم از تو و با تو بودن هایم....

بیزارم از منی که با تو بود.....

نمی دانم با وجود این ها چقدر می شود معتقد بود به این که گذشته ها گذشته!!

آیا واقعا این طور است؟!!

وحشتناک است....

یاد گرفتن سکوت و نگفتن تمام واقعیات و واقعیات!.....

و حتی دروغ....!

وحشتناک است حضور خاطرات با تو بودن در آینده....!

سخت است برایم....برای منی که همیشه روراست و صادق بوده ام....حتی با تو!!

حال سخت است تمرین ناراستی....تمرین نگفتن و پوشاندن واقعیات.....

برای منی که صداقت را می پرستم.....

نمی دانم....

شاید هنوز هم،

آینده درست مثل سابق! آنی نباشد که من فکر می کنم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت 22:15  توسط M  | 

گله دارم از تو خدایا......

یه بغض نشسته تو گلوم

داره انگار خفم می کنه

کم کم چشمام به زور خیس میشن....

منتظرم که کامل تر بشن و رو گونه هام بریزن....

کلافه ام....حالم خوب نیست!!

یه چیزی کمه!!

تویی

خود تو!

آره خدا....

خسته ام......نا ندارم!! نای هیچ کاری....

اصلا دلم می خواد تو بیای و بغلم کنی....اصلا لوسم!! میخوام تو بیای نازمو بکشی

می خوام داد بزنممممممممم

می خوام گریه کنم و داد بزنم

دائما گریه کنم و حداقل تو رو داشته باشم!!

حالم از خودم بهم می خوره!! از این بی حوصلگیام!! از این کسل بودنام!!

از این که تو رو کم دارم!!

مگه من نمی دونم تو که باشی کافیه؟! پس چرا هی آشفتم؟!!

چمه؟!! چرا انقد مسخره و بی خود و حال بهم زنممممم؟!!

چرا کمکم نمی کنی تووووووووووووو؟

می دونم....می دونم بازم خیلی پرروام.....

ولی نه! بذار...تو بذار من خودمو خالی کنم...

بذار هر چی دلم می خواد بگم....ناراحت نشو ازم....بذار بگم.....

بذار بگم بیشتر باید کمکم می کردی.....

بیشتر باید آرومم می کردی....بیشتر باید خیالمو راحت می کردی....بشتر باید جوابمو میدادی.....

بیشتر....

آخه قربونت برم من چه می فهمم؟! من چقدر می فهمم مگه؟؟؟؟

تو که می دونی

تو که می تونی

تو که می فهمی

خوب بیشتر بیشتر بیتر کمکم می کردی چی می شد؟؟!!

چی می شد؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

غیر از این که انقد........

خدا....گله دارم....گله دارم......بیا و راحتم کن....راحتم!!!

این بغضو رها کن................

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت 1:23  توسط M  | 

می خوام!! عاشق بشم اما......

ای خدای مهربون؟

دلم گرفته......

گرفته....

دلم برات تنگ شده....واسه آغوش گرم و بی منت و مهربونت....

اما....اما حالم خوب نیست....

خوب نیست....

بی حوصله ام.....

هیچ کسو دوست ندارم.....دلم خواب می خواد...خوابی که بیدار شدن نداشته باشه....

و حتی حساب و کتاب....

یه خواب....فقط خواب......خدا.........

چقد بدم....چقد بدم......

بد.......

هیچ آرزویی ندارم.....بازم دارم میشم یه آدم بی تفاوت.....

خدا....خاطراتش....نشونه هاش.....

این که بوده!

حالمو بد می کنه!

بد.....

نه می خوام ببخشمش و نه می خوام نفرینش کنم!!

ولی دلم سوختست!!

التیامش فقط تویی.......تووووووووووووووووو

می خوام داد بزنم و تو رو صدا کنم....

مثه بچگیام هی اینجوری تو دلم بگم" خدایا دوست دارم" تکرار کنم بار ها و بار ها

با یه دله پاک!!(که ندارمش دیگه!)

هی بگم هی بگم مثه یه ذکر....مثه یه یاد!

تا از یادم نری....از کنارم نری....کنارت باشم همش!

باشم و حسه تنهایی نداشته باشم

باشی و حالم خوب باشه

باشی و خوب باشم

من

من فقط همینارو می خوام....

تو و پاکی کودکانه هام.....

بدون هیچ آرزویی....فقط همین.....همین.....

خدایا...خدا جونم....چقد گفتم و بگم از آدما بیزارممممم

چقد بگم هیچی نمی خوام.....از همه چی بیزارمممممم

پس کی می خوای جوابمو بدی....کی؟!

کی می خوای جواب منه فراموش کار رو بدی؟!!

خدا جونممممم به خدااااااااااااااااااااا زندگی سخته سخته سخته.......

تو رو از خاطرم برده

تب تلخ فراموشی ی ی ی

دارم خو می کنم با این

فراموشی و خاموشی!!!

چرا چشم دلم کوره ه ه ه؟؟

اعصای رفتنم سسته؟؟

کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته ه ه ه؟

خدایاااااا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه

از این جا که من ایستادم چقد تا آسمون راهه ه ه ه؟

من از تکرار بیزارم!

از این لبخند پژمرده....

از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده......

به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو!

بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابو.........

چرا گریم نمی گیره ه ه ه ه؟؟؟

مگه قلب من از سنگه؟!!!!!!!

خدایا من کجا میرممممم؟!!

کجای جاده دلتنگه....

می خوام عاشق بشم اما! تب دنیا نمی ذاره ه ه ه

سر راه بهشت من درخت سیب می کاره ه ه ه ه....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 20:1  توسط M  | 

:(

خدا جونم دست خودم نیست خوب! :(

هیچی نگم داد نزنم اعصابم خورد می مونه......

خوب چرا سیستمم اینجوریه!

چرا لج می کنم؟!

ببخشید:(

می دونم تو رو بیشتر ناراحت کردم:(

ببخشید..........دیگه سعی می کنم خودمو کنترل کنم

اه.....آخه درسم نخوندم هنوز بیشتر اعصابم خورده........

کمکم کن.....

:(

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 13:21  توسط M  |