مثل پروانه

یادم باشه.....فقط خدا....فقط خدا......

دوست دارم به خودم مربوطه.....

توی دلم جز عشق تو علاقه ای رواج نیست

انقدر هوامو داری که اکسیژن احتیاج نیست

کنار تو من فاتح تقدیر این زندگیم

بعد از یه عمر تازه دارم با تو میفهمم که کیم

این پای هم موندنمون فراتر از تعهده

قلمرو احساس ما بیشتر از عشق شده

وقتی که آرامش تو جهانمو تسخیر کرد

تمام رویاهامو این حضور تو تعبیر کرد....


+ باورش سخته که عاشقیم جوری که قلبمون نزدیکه......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392ساعت 16:36  توسط M  | 

زمزمه کن!

نگرانی می دونی ینی چی؟

ینی این که ندونی بعدش چی میشه!

زمین بدون نگرانی یه رویاست...


اما رازش اینه که تو هر حالی راضی باشی به رضای خدا....

زمزمه کن!

الهی....راضیم به رضای تو....

و صبور باش......تو بدترین شرایط هم....صبور باش!

هر چند تلخ......

و بدون! خدا تنها کسیه که می تونی روش حساب کنی....

امید داشته باش!

هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه مانعت بشه

وقتی

خدا.....فقط خدا........:)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1392ساعت 1:56  توسط M  | 

من این آرامش محضو به تو مدیونم این روزا <3

خدایااااا؟؟؟

این کیه؟! این چیه؟؟ نگو که این یه امتحان دیگست......

بگو که این یه هدیه است!!

خدا جونم من که خیلی بد بودم تو چجوری به من همچین هدیه ای می خوای بدی؟؟؟یا دادی؟!!!

خدایااااااااااااا حس می کنم زیر بار لطف و رحمتت دارم آب میشم......

واسم غیر قابل باوره:( من اصن امادگیشو نداشتم:( من دیگه حتی همچین ارزوییم نداشتم:( من به کل نا امید شده بودم......

نمی دونم چی باید بگـــــــــــــم!!! فقط دلم می خواد بگم....مرسی مرسی هر کاریم کنم نمی تونم جبران کنم!!!!

آخه منه رو سیاه!! نمی دونم باید باور کنم یا نه!! واقعا نمی دووووونممممممممم

+ سخاوت دستای تو دنیامو میسازه هنــــــــوز

با این همه گنــــاه من!! آغوش تو بازه هنوز.....<3

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1392ساعت 23:12  توسط M  | 

دوست دارم....تنهام نذار...مهربون ترین مهربونا....

اینکه دلم گرفته و نمی تونم دل بکنم

دلیل دلتنگی من، تنها فقط خود منم

تموم حرفامو باید فقط واسه تو بزنم
.
.
درگیر این دنیا شدم دنیای من محدود شد!

وقتی فراموش کردمت، دار و ندارم دود شد...!!
.
.
دوری من از تو فقط عذاب بی اندازه داشت!

بی خبر از اینکه نگاهت منو تنها نمیذاشت!!!!
.
.
هر لحظه که فکر می کنم اینهمه از تو دور شدم!!!
دوباره گریه ام می گیره، دلم میگیره از خودم.....
.
.
همهمه ی این روزگار منو به تنهایی سپرد

فکر زمین و آدماش! از دل من یاد تو برد
.
.
دوستت دارم دوست داشتنم مهمتر از جونه برام!

این بدترین گناهـــه که از تو بجز تو رو بخوام!!
.
.
سخاوت دستای تو دنیامو میسازه هنوز

با این همه گناه من آغوش تو بازه هنوز....

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1392ساعت 22:37  توسط M  | 

تمومش کن دیگه بسه.....

تلخ...
خسته کننده....
کسل کنده....

سکوت!

نمی دونم منتظر چی ام!
منتظر کی ام!؟

فقط می دونم......از همه کس و از همه چیز بیزارم!!
خنده هام هیچ نشونه ای نداره....به جز چند لحظه فراموشی....

انگار غم یه حقیقته و خنده و خوشحالی یه دروغ!!

همه چیز دروغه....:(

دروغ :'(


خدااااا خسته شدیم از این دنیا....خسته ایم از این زندگی....از دلخوشی های زود گذر....

تمومش کن دیگه بسه....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1391ساعت 23:11  توسط M  | 

یا لطیف......:)

سلام مهربون:) سلام بهترین:)

منم.... همون پرروهه!

همون که می خواد به روی خودش نیاره چقد بده.....

همون که خجالتم نمی کشه.....

اما می دونه که تو مهربونی....انقد که روش میشه بازم صدات کنه.....

آخه جز تو کسیرم داره مگه؟!!

البته یه چند روزی هست که حس می کنه خیلی ازش ناراحتی:( انقد که ساکت ساکت شدی....اونم....

پررو پررو....اصن تورو یه جاهایی....ی وقتاییی یادش میره....:(

اما نمی دونی چه حسه بدیه وقتی تو رو نداره....یهو لبخنداش....همه زهرمار میشه!!

میفهمه که بدون تو....هیچی نیست....بازم به پوچی رسیده!!

نمی دونی چقد سخته تو رو ندیدن....تو رو نداشتن....با تو نبودن....حست نکردن!!

نمی دونی چه حس بدیه......

با این که تو همه چیو می دونی!! اما دیگه نمی تونی جای ما باشی که:(

خوش بحالت.....:(

خدا جونم....:( دلم خیلی برات تنگ شده.....

عاشق اینم که با تو حرف بزنم....حرفای عاشقونه....با این که لیاقت نداشتم هیچ وقت:( با این که نمی تونم ادعا کنم که عاشقتم.....

عاشق که این شکلی نیست:(

اما می خوام عاشق بشم!! عاشق تو شدن....لیاقت می خواد!! می خوام این لیاقت رو پیدا کنم:(

عاشق تو بودن......یعنی همه چی........

از تو گفتن....با تو گفتن.....یعنی همه چی ی ی ی

:(

تو قبول داری که سخته؟:( سخت شده؟:(

من انقد بد شدم که خیی خیلی سخت شده.....

اما می دونم که بعد هر سختی آسونیه.....شیرینیه.....لذته!!

من خیلی چیزا رو می دونم....اما نتونستم و گاهی نمی تونم انجامش بدم....

تازه وای به حال چیزایی که نمی دونم......:(

تو.....تو خیلی خوبی....:)

دوست دارم همیشه پیشت باشم....پیشم باشی....:(

تو همونی که خطاهامو میبخشی.....

تو همونی که بزرگ ترین گناهامو می بخشی......

تو همونی که باید بهت گفت یا لطیف:)

وقتی میگن مهربون تر از مادر....!!

درکش سخته گاهی....خیلی سخت.....

اما وقتی حس مهربونی پاک ترین و لطیف ترین بانوی عالم رو دیدم و حس کردم.....اون که تو آفریدیش.....اون که بهترین مادر دنیاست.....با این که گاهی میگم واقعا این همه مهربونی میشه امکان داره؟؟!! اگه میشه پس تو دیگه کی هستی......

تو رو نمیشه وصف کرد......چون من خیلی کم می دونم....خیلی کم می فهمم.....خیلی ضعیفم......

چجوری می تونم تویی که کاملترینی.....توییی که بهترینی رو وصف کنم؟!! چی می تونم بگم اصلا......

فقط میگم.....ای بهترین.....

مواظبم باش......من هیچی از این دنیا نمی خوام وقتی تو باشی....تو رو داشته باشم.......

مواظبم باش:( مواظبم باش........

+ دو ست دا رم م م م م...........:(

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 19:21  توسط M  | 

نمی دونم...شاید.....

چه خوش خیال بهم میگن نیمه ی خالی لیوانو نگاه می کنی.....

و من چه صبور

با لبخندی که پشتش کلی حرف پنهون شده....

فقط نگاه می کنم....

فقط سکوت می کنم....

و واسه این که خیلیم ساکت نباشم...به زور کلمه ی شاید....نمی دونم....آره راست میگی رو از حنجرم خارج می کنم.....

اما تو دلم می گم....آخه تو از من چی می دونی؟!

رومو می کنم به پنجره و...زل می زنم به خیابون و تردد آدما.....

یهو یه چیزی بهم می گه...اااا؟! مگه به خدا قول ندادی که دیگه بهش فک نکنی؟!!

چرا...چرا قول دادم....

می دونم....می دونم که من بهتر از خیلیام!! به قول اون جلوتر از خیلیا!....اما درد درده......

دلم می گیره...وقتی....به پایین ترین چیزا و کسا راضی می شم و راضیم...

چون فک می کنم من کم میارم...من لیاقت بیشتر از اونارو ندارم....حتی اگه تو ظاهر خیلی لیاقتم بیشتر از این حرفا باشه....

دلم می گیره وقتی ی آدم به دلم میشینه و پیش خودم میگم....واسه اون خیلی بهتر از من هست.....

اصن من........

من.................

من چی ام دیگه؟!!

اه اه اه...دهنتو ببند.....گفتم به اینا فک نکن......شاید خدا همون چیزی که می خوای رو برآورده کنه.....:)


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 22:15  توسط M  | 

خدا جونم....:(

رها می کنم حرفامو...

این جا!

نمی خوام هیچی از اون میون حرفام باشه....

نمی خوام....

بدی هاش....اونارم باید فراموش کنم.....تا وقتی که اونارم فراموش نکردم کامل از ذهنم نمیره.....

با هیچ بهانه ای نباید برم تو فکرش.....

هر فکری!

این که بعد از اون آرومم و بازم خنده رو لبام میاد

این که بعد از اون لحظه هام میگذره....این که بعد از اون حالم خوبه!!

اینا همش نعمته......اینا همش لطفه....من همه ی اینارو مدیون خدام....!

کسی که تنهام نذاشت....

خدایا جونم....ببخشید....خیلی ناشکرم....خیلی پرروام.....خیلی........

می دونم....

ولی توام می دونی که دست خودم نیست....

می دونی که سخته.....خودت می دونی که فراموشکاریم.....

پررو پر توقع و فراموشکار.....

می دونم که می بخشی....می دونم که بخشنده تر از اونی هستی که فکر می کنیم....

خدا جونم....:( خیلی حوصلم سر رفته....خیلی بی حوصله ام.....خیلی بی انگیزه ام.....خیلی دلم ی چیزی می خواد ک نمی دونم چیه.....

خیلی آشفته ام....:(

خدا جونم....کمکم کن دیگه....من هنوز خیلی چیزارو نمی دونم....خیلی چیزا رو بلد نیستم.....کمکم کن:((

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 15:56  توسط M  | 

آرومم کن....آرومم کن ن ن ن ن ن ن

دلم گرفته آشفته ام سردرگمم نه اصلا عصبیانیم

خســـــتــــــــه امممممممم به همین غلظت که دارم می گم!!!

چرا؟!! چرا جوابمو نمی دی ی ی ی ی ی؟؟!!

چرا باید به تکرار افتاده باشم و بی افتم؟!! 

خدا ا ا ا ا ا ا ا ا

این حقم نیست!!!!

نیـــــــــــــست

می دونممممم می دونمممممم پرروامممممم اما این حقم نیست

این همه تنهایی

این همه سخت تو رو پیدا کردن

این همه گم شدنم

این همه خاطرات تلخ

این همه گناه!!!!

من این نبودممم تو می دونی که من این نبودمممم

من خودمو می خوام

چقد پاهامو بکوبم زمین چقد جیغ بزنم و گریه کنم قبول می کنی که منو به من پس بدی؟!!

قبول می کنی که این خاطرات رو پاک کنی؟!!

قبول می کنی که کاری کنی اینا همش یه کابوس بد بوده باشه

محکم بخوابونی تو گوشم و بیدارم کنی

بیام تو بغلتو گریه کنم

انقدر اشک بریزم انقدر هق هق کنم انقدر نازم کنی تا آروم شم

بگوووووووووووو حداقل بگوووووووووووووو چی کار کنم؟!!!!!!

چجوری توبه کنم؟! تو بخشیدی می دونم!

می دونم که بخشیدی می دونم!!! خودت گفتی که می بخشی....

اما دلم گرفته....گرفته.....

این دل گرفته حداقل از اون خاطره ها....

حقم نیست....حقم نیست......با کمال پررویی حقم نیست

حقم نیست خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بیا و آرومم کن ن ن ن ن ن

بیا و آرومم کن...................


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 20:26  توسط M  | 

تمام امید من.....

دیوانه وار بهمم میریزد این گذشتن های تو از ذهن آشفته ام....گاهی....

گاهی یادم می آید...مرور می شود....و طعم با تو بودن زنده می شود....

تکرار می کنم....بیزارم بیزارم از تو و با تو بودن هایم....

بیزارم از منی که با تو بود.....

نمی دانم با وجود این ها چقدر می شود معتقد بود به این که گذشته ها گذشته!!

آیا واقعا این طور است؟!!

وحشتناک است....

یاد گرفتن سکوت و نگفتن تمام واقعیات و واقعیات!.....

و حتی دروغ....!

وحشتناک است حضور خاطرات با تو بودن در آینده....!

سخت است برایم....برای منی که همیشه روراست و صادق بوده ام....حتی با تو!!

حال سخت است تمرین ناراستی....تمرین نگفتن و پوشاندن واقعیات.....

برای منی که صداقت را می پرستم.....

نمی دانم....

شاید هنوز هم،

آینده درست مثل سابق! آنی نباشد که من فکر می کنم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت 22:15  توسط M  |